-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
مدح و شهادت حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام
گـوش کن گوش، صدای نـفـسی میآید مَشک بر دوش، از آن دور، کسی میآید کیست این مرد که اینگونه به دشمن زده است؟ که ز هر گوشه، صدای جـرسی میآید اینقَـدَر مـوج نـزن در عـطشِ دیدن او آخر، ای عـلـقـمـه! فـریـادرسی میآیـد بسکه خفتند در این بادیه گلگـونکفنان «موسی اینجا به امـید قَـبـَسی میآید» سیّدی بر کمرش، شال عـزا میپـیـچـد گـوئـیـا از ســر بـالـیـن کـسـی مـیآیــد بعد پرپر شدن ساقی لبتـشنه، ز چـشم اشک از دیده بسی رفت و بسی میآید
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام
در وصف تو کس، روشن و خوانا ننوشتهست ای هر که نویسد ز تو، گویا ننوشتهست! آن مـاه بـدیـعـی که کـسی بـهـر بـیـانت از معنی آن صورت زیـبا نـنـوشتهست چون علقمه، کس در دل آن حسرت موّاج با نثـر روان از لـب سـقـّا نـنـوشـتهست یا شعر تری خوشتر از آن مشک گُهربار با قـافـیـۀ خـشـکی لـبها نـنـوشـتهسـت خونی که چکـید از قـلم دست عـلـمگـیر جز شرح غم و غربت مولا ننوشتهست جز چشم تو چشمی به ورق پارۀ مقـتل با ذکر سـند، روضۀ زهـرا ننوشتهست در کـربـبـلا روح تو تـلـمـیـح علی بود از شیعه کسی آنهمه شـیوا ننوشتهست میخواند کسی یکبهیک آیات علق را زآن سجدۀ واجب، کسی اما ننوشتهست فریاد زدی «اَدرک» و صد حیف که راوی یک خط هم از آن شوق تماشا ننوشتهست چون خونخدا ـ غمزده ـ با خط شکسته سربسته، کسی مرثیهات را ننوشتهست گویی قـلـم ای اوج کـرامـات حـسـینی! یک موج ز دریای تو حتی ننوشتهست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام قبل از شهادت
سالها بر درگهت خدمتگزارم یا حسین وین زمان بر لطف تو امّیدوارم یا حسین مادرم بودت کنیز و من تو را هستم غلام ای غـلامیّ تو تـاج افـتـخـارم یا حـسین ای یدِ مشکلگشایت بر همه عالم محیط مشکلی "لایَنحَل" افتاده به کارم یا حسین تشنهگان در انتظار آب و من در پیش آب غرقِ در خون، تاب ره رفتن ندارم یا حسین اذن آب آوردنـم دادی ولی ممـکـن نـشد زین جهت از پیشگاهت شرمسارم یا حسین دشمن از تیغ جفا انداخت دستم را چو دید، دست از دامانِ مهرت بر ندارم یا حسین ای تو صاحب اختیارم رحمتی کز یک عمود رفته از دل تاب و از کف اختیارم یا حسین گر برادر خواندمت، بود از کمال اشتیاق ورنه در کویت غلامی جاننثارم یا حسین در ولادت دیده بگـشـودم به دامان عـلی در شهادت سر به پایت میگذارم یا حسین در حضورت گر نه برخیزم مرا معذور دار چون که دیگر طاقتی بر جان ندارم یا حسین بر "مؤید" الـتفـاتی کن به جان اکـبـرت کز دلِ سوزان شد این سان سوگوارم یا حسین
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام
دو چشم مست تو وقتی به ما نگاه انداخت بـساط گـریـۀ ما را دوبـاره راه انداخت گریز روضه به عباس خورد و مرثیهخوان شرار شعـلۀ غـم را به کـوه کاه انداخت رسید روضه به آنجـا که آب شد نایـاب شکست بغض و نفس را به چنگ آه انداخت عطش که شرم نمیکرد، تیر خواهش را به سوی حـنجـر اطـفال بیپـناه انداخت به ما سپرد عطش را، خودش به علقمه رفت گرفت مشک و علم را به دوش ماه انداخت به سـمـت عـلـقـمـه آمـد عـلیتـبـار یـلی که مرگ را چه سراسیمه در سپاه انداخت به هر طرف که روان شد، گریختند از او هراس را به دل خـلق رو سیاه انداخت چنان شبیه علی ضربه زد که دشمن را میان سـاقـی و سـقـا به اشـتـبـاه انداخت نـخـورد آب کـه او را زلال آب فــرات به یاد اصغر مـعـصوم بیگـناه انداخـت دریغ و درد عمودی رسید و یوسف را از اوج ماه گرفت و به قعر چاه انداخت امان از آن دم تلخی که گفت اخا ادرک نگاه ملتـمسش را به خـیـمـهگاه انداخت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام
شدهست سهم فرات از خجالت آب شدن عطش چشیدن و از تشنگی عذاب شدن ابوالفضائل این خـانـواده شـرمـنـدهست شدهست سهـم جـگـرها فقـط کباب شدن عجب مقام رفیعی، که منحصر در اوست شـهـیـدِ الـعـطـش کـودک ربــاب شــدن به شأن او شهدا رشک بیحـساب بـرند به رتـبـۀ "پـسـر فـاطـمـه" خطاب شدن امانِ اهل زمین را امـان نـیـازی نیست خوشا برای عـلـمـداری انـتـخـاب شـدن مـحـال بـاشد از این آسـتـانـه نـومـیـدی مـحال باشد از این آسـتان، جواب شدن کـفـیـل حـوریـههـا بـوده است یعـنی که بـرای فـاطـمـیـات حــرم حـجـاب شـدن دعـا کـنـد که شود پـیـشمـرگ زینبها دو دست، فـدیه کند وقت مستجاب شدن خـبـر برای رقـیـه رسـیده از چـشـمـش رواق آیــنـه در مـعـرض خـراب شـدن گـمان که عاقـبت روی ماه او این است عمود خوردن و در صحنِ عرش، قاب شدن نـجـف بــرای عــزا آمـده کـنــار تـنـش بـرای زائـر دسـتـان آن جـنـاب شدن...
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت عباس علیهالسلام
تـابـیـد بــر آب، مـاهــتـابـی در آب، قــدم زد، آفــتــابـی گـفـتند: گرفـته آب در دست راوی سخنی به جا نگفتهست از ذهـن بـلـنـد این عـلـمدار حتی نگذشت، فکـر این کار این دست در آب؟ نه! خیال است نزدیک دهان؟ مگو، محال است لب تشنه حسین و تر لبانش؟ حـتـی نـگـذشت از گـمـانش هیهات! اگر عـموی اصغـر حـتی به خـیـال، لب کُـند تر حتی نگـذشت از ضـمـیرش سـیـراب بـبـیـنـدش، امیرش ای بیخـبر از مـرام عباس! این نـنـگ کجا و نـام عباس کـی بـگـذرد از خـیـال دریا نـوشـیــدن آب، قـبـل مـولا؟ سـقـای حرم! دوباره برخیز منگر تو به مشک پاره، برخیز این مشک، عمود اگر گذارد انـــدازۀ اصـــغـــر آب دارد برخاست عمو و مشک برداشت افسوس! که آن عمود نگذاشت ای بارگـه ادب، اباالـفـضل! ای ساقی تشنهلب، اباالفضل! از چهره، بکش نقاب امشب مـاهی تو، بـیـا بـتاب امشب بـنگـر قـمـرا! که بیقـراریم داریـم تـو را و غـم نـداریـم ای کـارگـشـای ارمــنـیهــا سـوگـنـد دعــای ارمـنـیهـا حق است که دارد این همه مست دستی که دل از حسین برده ست زنـجـیر فـراق، بـسـته ما را بی دست، بگـیر دست ما را حـیـدر نـسـبی، عـلی تباری تـو وارث بـرق ذوالـفـقاری ســقــا و بـــرادر حـسـیــنـی دلــداده و دلــبــر حــسـیـنـی احوال زمانه بس عجیب است ای میر حرم! حرم غریب است مائـیم و غـم و دعای عهدی ای ماه عمو! بگو به مهدی: عـالـم، هـمـه بـیقـرار اویند عـمریست در انتظار اویند او که حسنی است در کرامت تکرار حـسین، در شجـاعت مـانـند عـلـیست، هـیـبت او مثل قـمـر اسـت، غـیرت او ای دست گرهگشا، اباالفضل! یا عشق! دخیل یا اباالفضل!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت عباس علیهالسلام
کوفه به نامردی از یسار و یمین ریخت بر سر مشکت قمر به مکر کمین ریخت آب شـدی سـاقـی از خـجـالـت قـولت! ای به فدای سرت که آب زمین ریخت کـودک شـیــرخـواره مـیـل آب نـدارد دل خـوری از مشک تو رُبـاب ندارد چـشـمبـهراهـت نـشـسـتـه تا که بیـایی عـشـق رقــیــه بـه تـو حـسـاب نـدارد مـیرسـد از خـیـمـههـا صـدای رقـیـه «عَــمــی الـعـبـاس» آشـنــای رقــیــه چـهـرۀ درهـمشـکـستهات خـبرم کرد! دلنـگــران گـشـتــهای بــرای رقــیـه بـغـض بـدی مـانـده در گلوی حسینت گریه نـکـن مـرد! روبـروی حـسـینت حـرمـلـه با هلهـله به سمت حرم رفت در خـطـر افـتــاده آبــروی حـسـیـنـت شــاه غــریـبـت بـبـیـن ســپــاه نــدارد رفـتـن مـن بـی تـو خـیـمـه راه نـدارد چـاره بـیـنـدیـش چـارهســاز دو عـالـم ایـن حـــرم مــحــتــرم پــنــاه نـــدارد یکتـنـه یک لـشـکـری برای حسینت بـعـد تو پـاشـیـده شـد قـوای حـسـیـنت من که پس از تو رسـیـدهام دمِ گـودال وای بـر احوال خـیـمـههای حـسـیـنت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت عباس علیهالسلام
رخصت از عشق گرفته است علم بردارد یاعـلی گـفـتـه و شـمـشیر دو دم بردارد خیمهها سوز عطش داشت، پریشان میرفت مشک بر شانۀ خود حضرت باران میرفت کوفـیان بهت زده، محو رجـزخـوانی او هـیـبت حـیـدریاش طلـعـت پیـشانی او لشکر از غرش این شیر به تنگ آمده است این جوان کیست که اینگونه به جنگ آمده است؟ شده پُـرِ ولـولـه با هر قـدمش قـلب سپاه گــفـت: لا حـــول و لا قــوة الا بــالــلـه کـودکـان چـشـم به راهـنـد ولی آه، نـشد آسمان تـیـره شد و صحـبتی از ماه نشد دامن دختری از سوز چپاول میسوخت باغبان از نفس افتاد، ولی گل میسوخت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت عباس علیهالسلام
هر گرفـتاری سراغ آستانـش را گرفت رزق و روزیِ تمام خاندانش را گرفت خوش به حالِ سائلی که سائلِ عباس شد خوش به حال آنکه از عباس نانش را گرفت روزِ محشر دستهایش دستگیری میكند دستِ خود را داد، دستِ دوستانش را گرفت هیچ كس انـدازۀ عـبـاس شـرمـنـده نـشد كربلا بدجـور از او امتحانش را گرفت از خجالت آب شد، آبآورِ كـرب و بلا عصرِ تاسوعا اماننامه امانش را گرفت تیرها در پیكرش وقتِ زمین خوردن شكست بس كه خون رفت از تنش، آخر توانش را گرفت قـتـل او کار عـمـود آهـن و نـیـزه نبـود تیرهایی که به مشکش خورد، جانش را گرفت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت عباس علیهالسلام
تـشـنگی بود ولی از طرف رود فـرات رفت سـقـّا بـرسـانـد به لـب آب، حـیات خوش به حال دل دریا که ابالفضل دو دست بُرد در آب و نمود از لب او دفع ممات وسط هلـهـلـهها سـمـت حـرم بـازنگـرد ای که رفتی ز حرم گرم سلام و صلوات دل من آب شد ای حضرت سقا تو بخواه من نم مشک تو باشم، چه خوش است این درجات
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت عباس علیهالسلام
به لب دارند دریاهای لبتشنه سلامت را به دل دارند امـواج رها، مـاه تمامت را علی را قُرّةُالعینی، همان فی مقعد صدقی به نفـسی انتَ میداند بلـندای مقـامت را به غمها کاشفالکربی، ابالغوثی، ابالفضلی که در سختی فراوان بردهام با بغض، نامت را شکوه دستهای تو، عمود خیمۀ دین شد رساندی تا به فرداها و فرداها پیامت را نه آب است اینکه چون جان عزیزش دوست میداری به دندان میبری با مشک خود حرف امامت را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت عباس علیهالسلام
مشک برداشت که سیـراب کـند دریا را رفـت تا تـشـنـگـیاش آب کـنـد دریـا را آب روشن شد و عکـس قمر افتاد در آب ماه میخـواست که مهـتـاب کند دریا را تشنه میخواست بـبـیـند لـب او را دریا پس نـنـوشـیـد که سـیـراب کـند دریـا را کوفه شد علقـمه، شـقّ القـمری دیگر دید مــاه افــتــاد که مـحـراب کـنـد دریـا را تـا خجالت بکـشد، سرخ شود چهرۀ آب زخـم میخـورد که خـوناب کند دریا را ناگهـان مـوج برآمـد که رسید اقـیـانوس تا در آغوش خودش خواب کند دریا را آب مـهــریّــۀ گـل بــود والّا خــورشـیـد در تـوان داشت که مرداب کـند دریا را روی دست تو ندیـده است کسی دریا را چون خدا خواست که نایاب کند دریا را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام قبل از شهادت
چو دید تشنۀ لبهای خشک او دریاست به آب خیره شد و نالهاش ز دل برخاست که آب! از چه نگردیدی از خجالت آب؟ تو موج میزنی و تشنه یوسف زهراست ز یکطرف تو زنی نعره از جگر در بحر ز یکطرف به حرم بانگ العطش برپاست قـسـم به فـاطـمه هرگز تو را نمینـوشم که در تو عکس لب خشک سیدالشهداست ز خـون دیـدۀ من روی مـوج بنـویـسـید که از تـمـامی اطـفـال تـشـنهتر سـقّاست خدا گواست که با چشم خـویـشـتن دیـدم سکینه را که لبش خشک و دیدهاش دریاست درون بحـر همه مـاهـیـان به هم گـویـند حسین تشنه و سیراب وحشی صحراست نوشتهانـد به لبهـای خـشک من ز ازل که تشنهکام گذشتن ز بحر، شیوۀ ماست ز شـیــرخــواره بــرایـت پــیـــام آوردم پیام داده که: ای آب! غیرت تو کجاست؟ صدای نـعـرۀ دریـا به گـوشِ جان بشنو که موج آب هم این طُرفه بیت را گویاست سـلام خـالـق مـنـّان سـلام خـیـرالـنــّاس سلام خـیـل شـهـیدان به حضرت عبّاس
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت عباس علیهالسلام
نـسـیـم آمـده با سـوز آه سـرد به خـیـمـه نمانده است به جز رنگ و روی زرد به خیمه شتافت سمت فرات و سکینه در دل خود گفت: کمی بنوش عمو! تشنه برنگرد به خیمه همینکه تیر به مشکش نشست، شد متحیر نگاه کرد به مشک و نگاه کرد به خیمه همینکه تیر به جشمش نشست هلهله برخاست حواس تیر به مرد و حواس مرد به خیمه نـگـاه کـوه به سـوی خـیـام مـانـده مبـادا نگاه چپ بکـند بـادِ هـرزهگـرد به خـیمه عمو، عمود حرم بود و با تمام وجودش نمیگذاشت جـسارت کند نـبَـرد به خیمه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت عباس علیهالسلام
بابالحوائج است و مشکلگشا اباالفضل شد دستگـیر ما با، دستِ جـدا اباالفضل در محـضرش ندیـدم شرمنده سائلی را خیرات میکند چون بی سرصدا اباالفضل گرچه مریض ما را دکـتر جواب کرده دلـواپـسی نـداریـم، داریـم تا ابا الفـضل بردار حـاجـتت را با خود حـرم بیـاور عرض توسل از تو باقـیش با اباالفضل دارم بـه لـب دوبـاره یـاد تـمـام امـوات دردآشـنـا ابالفـضل، ای با وفا اباالفضل از دشمنش زده سر، پیش حرم سرش خم رزمش بجا ابالفضل، شرمش بجا اباالفضل خالی شدهست اما در روضه میتـوانـد صدبار پُر کند مشک از اشکها اباالفضل یک کوفه دست میزد در علقمه همینکه دست مبارکش شد از تن جدا اباالفضل داغش کمر شکست از آقای هر دو عالم آن لحظه که صدا زد: «ادرک اخا» اباالفضل به صورتی که از آن غم میزدود، غم داد با صورت از بلندی، افـتاد تا اباالفضل کو آن قـد بـلـنـدش؟ پـاشـیده بـند بنـدش با نیزه بسکه جسمش، شد جابجا اباالفضل باید حسین میرفت چون خیمه در خطر بود میزد به سینه میگفت: آه آی خدا! اباالفضل چون بود شاه تشنه، بعد از شهادتش آب از کوثر او ننوشید؛ ای مرحبا اباالفضل در محـضر عـقـیله، جز بر فـراز نـیزه بالا نـبـرد سر را، ای با حـیا اباالفضل
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت عباس علیهالسلام
در این میخانه مستی میکنند از فرطِ هشیاری نمیبینند غیر از دوست را در خواب و بیداری چو عطر از شیشه روح از جسم شوق پر زدن دارد نمیگنجند جانها در بدنها از سبکباری کمندِ عشق را پیچیدگی این بس که در دامش گرفـتاریست آزادی و آزادی گرفتاری به دندان هم نشد تا خیمه، مشکِ آب را بردن چه شرحِ جانگدازی داشت معنای وفاداری بیابان داغ و مقصد دور، لبها خشک و دلها خون مبار ای ابر دیگر! گر بر این صحرا نمیباری
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت عباس علیهالسلام
گـشود جانب دریا، نگـاهِ شعـلـهورش را همان نگاه که میسوخت از درون، جگرش را به دور دست بیـابـان نگـاه کرد، چگونه گرفته بود عطش، خیمهخیمه، دور و برش را و کوه، یعنی او؛ آنکه ارث برده به دوران غرور مادریاش را، صلابت پدرش را کدام کوهگران راست، تاب بستن راهش؟ کدام جرأت یاغیست، سد کند گذرش را؟ کفی ز آب، فراروی خود گرفت و فروریخت کسی ندید در آن لحظه، چشمهای ترش را هنوز هم که هنوز، آب، مَهر حضرت زهرا به صخره میزند از داغ دوری تو، سرش را چه کردهای تو در این پهنهٔ فرات؟ که گویی هنوز فـاطـمـه فـریاد میزند، پسرش را گریست مشک به حالِ همایِ عشق، دمی که عمودها به زمین ریختند، بال و پرش را حـسین بود، که با قـامـتی خـمیده میآمد شکـسته بود غـمِ بیبرادری، کـمرش را عمود خـیمهٔ عـباس را کـشید، که یعنی: ز دست داده دگر آن امیـرِ نـامـورش را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام
از خود صبح مـهـیای خـروشیدن بود علمش بر سر دوش و زرهش بر تن بود یک به یک بال گـشودند همه یاران و چشم سقای حرم، ابر پُر از باران و... جان به لب، داشت علمدار تمنا میکرد عاقبت عشق دری هم سوی او وا میکرد ناگهان خیمه به خیمه همهجا غوغا شد گـره از کـار عـلـمـدار حرم هم وا شد اذن دادهست امـامش که رود ماه حرم تا شود مرهم اشک و عطش و آه حرم گفت: جانم به فـدایت که چنین بیتابی بهـر لـبهای تـرکخـورده بیاور آبی برو ای ماه! برو دست خدا همراهت! ای یـدالله! بـرو دسـت خـدا هـمراهت! میروی از حرم و؛ مشک و علم در دستت مشک نه، نبض دل اهل حرم در دستت میروی و همۀ دشت هـوالحق گویان دیدنیتر شده شمـشیر دو دم در دستت چـشم امـید تو و... دیـدۀ بیتـاب حـرم کارِ عشق است گره خورده به هم در دستت مشکِ سیراب که دیده لب عطشان تو را به جوانمردی تو خورده قسم در دستت تشنهلب، جان به لبِ آب فرات آوردی دست در دستِ وفـا آب حـیات آوردی چه شد اما که دل علـقـمه ناگـاه گرفت چه کسی بر تو علمدار حرم! راه گرفت نابرابرتر از این جنگ ندیدهست کسی فرصت رزم ز تو دشمن بدخواه گرفت دست تو زودتر آهنگ رهایی سر داد دست تو بال شد و سیر الی الله گرفت تیر آنقدر شتابان به دل مشک نشـست از لب تشنۀ تو فـرصت یک آه گرفت آه از فـرق تو و سـجـدۀ خونین عـمود آسـمـان نـالـه برآورد رخ مـاه گرفت! کیست تا علقـمه از سمت حـرم میآید کیست از سمت حـرم با قـد خم میآید آمـده مـرهـم ایـن دیـدۀ بـیتــاب شـود آمده با لب خشک، از غم تو آب شود آمــده ســر بـدهــد روضــۀ آبآور را روضۀ غـربت فـرمـانـده بیلـشکر را چه کند بیتو لب خشک علیاصغر را؟ به که بـایـد بـسـپـارد گـل نـیـلوفر را؟ بعد تو در حرم آل عـلی غوغـاییست هر دلی شعلهور از آتش این تنهاییست هر دلی بعد تو از غـصه تلاطـم دارد بیتو دشمن به حرم قـصد تهاجم دارد موسـم بیکـسی آل رسـول است دگـر روضهخوان دختر زهرای بتول است دگر بعد تو داغ به لبهای فرات است ببین اشک، گریانِ قتیلالعـبرات است ببین
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام
دلی به وسعت پهنای عرش بالا داشت لبی به وسعت مهریههای زهرا داشت کنار عـلـقـمه در سجـدهگـاه چـشمانش نداشت هیچکسی را فقط خدا را داشت اگرچه قـطـره آبی مـیـان مشک نـبود ولی کرانۀ چشـمش هزار دریا داشت هدر نرفت ز پـرتـاب چـلـهها، تـیری امیر علقمه از بسکه قـدّ و بالا داشت همینکه در وسط گیرودار، گیر افتاد عمودی آمد و فرقش شکست تا جا داشت درست وقـت نزولش، همه نگاه شدند رشید بود و زمین خوردنش تماشا داشت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام
صدایی آمد از دریا که مردی بر زمین افتاد و بر رخسار زرد مادری در خیمه چین افتاد زدند آنقدر سـویش تـیـرهای بی هـوا اما نیفتاد از نفس تا این که مشکش بر زمین افتاد چنان بر سرو قدی که جهان در سایه سارش بود تبر زد بارها دشمن که از بالا چنین افتاد ز بعد دست تیری هم به قلب نازنینش خورد زمانی که به روی خاکها از صدر زین افتاد فلک وقتی رکاب خالیاش را دید زد فریاد که از انگـشـتری آسمـانهایم نگین افتاد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام
این ریشۀ عشق است از دل کندنی نیست بالاتر از فهم است پس فهمیدنی نیست هرکس دلش گیر است یکجایی به هرحال من که دلم این روزها اُمُّ البـنـیـنیست با اینـکـه اصـلاً زادۀ اُمُّ الـبـنـیـن است آشـفـتهتـر از فاطمه امشب زنی نیست این خـانـواده کـلـهـم نـورنـد، يك نـور پس بچۀ این پـنـج تن که نـاتـنی نیست در شهر ما نامش به روی ارمنیهاست هرچند این باب الحوائج ارمـنی نیست مـا بـا فـرات کـربـلایـش قـهـر کردیـم چون بعد او این آبها که خوردنی نیست تیری که به مشکش زدید عباس را کشت دیگـر نـیـازی به عـمـود آهـنی نیـست
: امتیاز
|
























